پیرمرد زرنگ به همراه دوست دخترش
در یک غروب شنبه پیرمرد موسفیدی در حالی که دختر جوان و زیبایی او را همراهی می کرد وارد یک جواهر فروشی شدند و به جواهر فروش گفت : یک انگشتر مخصوص برای دوست دخترم می خواهم مرد جواهرفروش به اطرافش نگاه کرد و انگشتر فوق العاده گرانی و زیبایی…
ادامه مطلب





