داستان تقدیر نویس
روزى تاجرى گذارش به شهرى افتاد و بار قافلهاش را به زمین گذاشت و کنار شهر اطراق کرد. شب شد و تاجر دید یک نفر سفیدپوش از میان قافله گذشت. تاجر پیش خودش فکر کرد: این کى بود؟ اگر دزد بود،
ادامه مطلبروزى تاجرى گذارش به شهرى افتاد و بار قافلهاش را به زمین گذاشت و کنار شهر اطراق کرد. شب شد و تاجر دید یک نفر سفیدپوش از میان قافله گذشت. تاجر پیش خودش فکر کرد: این کى بود؟ اگر دزد بود،
ادامه مطلب