<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>وب سایت شخصی علی مجیدی</title>
	<atom:link href="http://ali-majidi.ir/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://ali-majidi.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sun, 25 Mar 2012 23:49:03 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>دیر یا زود خواهیم شکست &#8230;</title>
		<link>http://ali-majidi.ir/1390/07/127</link>
		<comments>http://ali-majidi.ir/1390/07/127#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 10 Oct 2011 05:25:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ali</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ali-majidi.ir/?p=127</guid>
		<description><![CDATA[انسان ها ناگهان شکسته نمی شوند، این ما هستیم که دیر به دیر نگاهشان میکنیم&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>انسان ها ناگهان شکسته نمی شوند، این ما هستیم که دیر به دیر نگاهشان میکنیم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ali-majidi.ir/1390/07/127/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>!! LIFE !!</title>
		<link>http://ali-majidi.ir/1390/05/120</link>
		<comments>http://ali-majidi.ir/1390/05/120#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Aug 2011 13:36:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ali</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ali-majidi.ir/?p=120</guid>
		<description><![CDATA[زندگی شاید بارها و بارها فرصت استفاده رو به ما نده، از فرصت هات به بهترین نحو استفاده کن!!!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>زندگی شاید بارها و بارها فرصت استفاده رو به ما نده، از فرصت هات به بهترین نحو استفاده کن!!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ali-majidi.ir/1390/05/120/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قتل مشکوک :) !!!</title>
		<link>http://ali-majidi.ir/1390/05/114</link>
		<comments>http://ali-majidi.ir/1390/05/114#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Aug 2011 06:24:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ali</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ali-majidi.ir/?p=114</guid>
		<description><![CDATA[امروز بار دیگر خودم را کشتم اما چقدر این قتل مشکوک میزند در تفنگ من تنها یک گلوله بود اما دو گلوله در قلبم شلیک شده بود یکی را خودم و آن یکی را &#8230;&#8230;&#8230;؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز بار دیگر خودم را کشتم<br />
اما چقدر این قتل مشکوک میزند<br />
در تفنگ من تنها یک گلوله بود<br />
اما دو گلوله در قلبم<br />
شلیک شده بود<br />
یکی را خودم<br />
و آن یکی را &#8230;&#8230;&#8230;؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ali-majidi.ir/1390/05/114/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خواهش قدیمی مرا اجابت کن !</title>
		<link>http://ali-majidi.ir/1390/05/109</link>
		<comments>http://ali-majidi.ir/1390/05/109#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Aug 2011 10:33:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ali</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[آقا ظهور کن!]]></category>
		<category><![CDATA[امام زمان]]></category>
		<category><![CDATA[خواهش قدیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ali-majidi.ir/?p=109</guid>
		<description><![CDATA[در امتحان بندگی اش اشتباه کرد برگ سپید دفتر دل را سیاه کرد حتی به راز عطر خوش سیب پی نبرد در محضر امام زمان هم گناه کرد بیچاره آن کسی که جوانی خویش را در راه سرکشی و معاصی تباه کرد امثال ما مسبب این روضه ها شدند یک...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در امتحان بندگی اش اشتباه کرد<br />
برگ سپید دفتر دل را سیاه کرد<br />
حتی به راز عطر خوش سیب پی نبرد<br />
در محضر امام زمان هم گناه کرد<br />
بیچاره آن کسی که جوانی خویش را<br />
در راه سرکشی و معاصی تباه کرد<br />
امثال ما مسبب این روضه ها شدند<br />
یک عمر مرتضی سر خود را به چاه کرد<br />
کو رزق گریه؟ دخل دلم خاک می خورد<br />
این کسب را چگونه شود رو به راه کرد؟<br />
با این همه گناه قیامت نمی شود<br />
در چشم های حضرت زهرا نگاه کرد</p>
<p>ای آشنای غربت جمعه ظهور کن<br />
یک مرتبه ز کوچه ی ما هم عبور کن<br />
حک شد به روی بال قنوت نمازمان<br />
این خواهش قدیمی: آقا ظهور کن!</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://ali-majidi.ir/wp-content/uploads/2011/08/imam-zaman.mp3">imam-zaman</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ali-majidi.ir/1390/05/109/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
<enclosure url="http://ali-majidi.ir/wp-content/uploads/2011/08/imam-zaman.mp3" length="846080" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>عجیب صبور شده ای &#8230;</title>
		<link>http://ali-majidi.ir/1390/05/103</link>
		<comments>http://ali-majidi.ir/1390/05/103#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 26 Jul 2011 21:34:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ali</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ali-majidi.ir/?p=103</guid>
		<description><![CDATA[کم طاقتی عادت آن روزهایت بود. این روزها برای گرفتن خبری از من عجیب صبور شده ای&#8230;&#8230;.! ღ P ღ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h6 data-ft="{&quot;type&quot;:1}">کم طاقتی<br />
عادت آن روزهایت بود.<br />
این روزها<br />
برای گرفتن خبری از من<br />
عجیب صبور شده ای&#8230;&#8230;.!<br />
ღ P ღ</h6>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ali-majidi.ir/1390/05/103/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۱۷۷ سال گذشت و آقا نیامدی &#8230;</title>
		<link>http://ali-majidi.ir/1390/04/98</link>
		<comments>http://ali-majidi.ir/1390/04/98#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 16 Jul 2011 19:27:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ali</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[اللهم عجل لولیک الفرج‎]]></category>
		<category><![CDATA[امام زمان]]></category>
		<category><![CDATA[میلاد امام زمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ali-majidi.ir/?p=98</guid>
		<description><![CDATA[ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد سوگند به هر چهارده آیه نور سوگند به زخم های سرشار غرور آخر شب سرد ما سحر می گردد مهدی به میان شیعه برمی گردد میلاد امام خوبیها رو به همه دوستدارانش و بر تمام آزادگان...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد<br />
بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد<br />
سوگند به هر چهارده آیه نور<br />
سوگند به زخم های سرشار غرور<br />
آخر شب سرد ما سحر می گردد<br />
مهدی به میان شیعه برمی گردد</p>
<p><strong>میلاد امام خوبیها رو به همه دوستدارانش و بر تمام آزادگان جهان تبریک عرض میکنم . </strong></p>
<p><strong>اللهم عجل لولیک الفرج</strong>‎</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ali-majidi.ir/1390/04/98/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان تقدیر نویس</title>
		<link>http://ali-majidi.ir/1390/04/94</link>
		<comments>http://ali-majidi.ir/1390/04/94#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 16 Jul 2011 19:20:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ali</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[تاجر]]></category>
		<category><![CDATA[داستان تقدیر نویس]]></category>
		<category><![CDATA[هیزم فروش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ali-majidi.ir/?p=94</guid>
		<description><![CDATA[روزى تاجرى گذارش به شهرى افتاد و بار قافله‌اش را به زمین گذاشت و کنار شهر اطراق کرد. شب شد و تاجر دید یک نفر سفیدپوش از میان قافله گذشت. تاجر پیش خودش فکر کرد: این کى بود؟ اگر دزد بود، پس چرا به بار قافله کارى نداشت؟ خوب است...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: Arial; font-size: small;">روزى تاجرى گذارش به شهرى افتاد و بار قافله‌اش را به زمین گذاشت و کنار شهر اطراق کرد. شب شد و تاجر دید یک نفر سفیدپوش از میان قافله گذشت. تاجر پیش خودش فکر کرد: این کى بود؟ اگر دزد بود،<span id="more-94"></span> پس چرا به بار قافله کارى نداشت؟ خوب است بروم دنبالش و حال و حکایت را از خودش بپرسم. تاجر رفت و جلوى مرد سپیدپوش را گرفت و پرسید: اى مرد تو چه کاره‌ای؟ مرد گفت: من تقدیرنویسم و از میان قافلهٔ تو گذشتم. حالا هم مى‌روم ثروت تو را براى پسر هیزم‌فروش بنویسم که تازه به‌دنیا آمده.<br />
تاجر گفت: ثروت من را براى پسر هیزم‌فروش بنویسی؟ آخر من کجا، پسر هیزم‌فروش کجا؟ این چطور مى‌شود؟ من که سالى یک مرتبه هم گذارم به این‌طرف‌ها نمى‌افتد.<br />
مرد سپیدپوش چیزى نگفت و راهش را کشید و رفت. از آن‌طرف تاجر فرستاد هیزم‌فروش را آوردند. آنگاه رو کرد به هیزم‌فروش و گفت: اى مرد تو دیروز صاحب پسرى شدی؟<br />
هیزم‌فروش گفت: بله.<br />
تاجر گفت: اى مرد بیا و پسرت را به من بده. من فرزندى ندارم. اگر تو پسرت را به من بدهی، من هم کارى مى‌کنم که تا آخر عمرت محتاج کسى نباشی.<br />
هیزم‌فروش گفت: من نمى‌دانم چه بگویم. باید بروم و با مادرش صحبت کنم. هیزم‌فروش آمد و جریان را به زنش گفت. زن گفت: مرد! ما که از مال دنیا چیزى نداریم. این بچه اگر پیش ما بماند به‌جائى نمى‌رسد. وقتى تاجر مى‌خواهد او را به فرزندى قبول کند من حرفى ندارم. هیزم‌فروش هم بچه را برداشت و لباس پاکیزه تنش کرد و براى تاجر برد.<br />
از آن‌طرف هم تاجر به نوکرش دستور داد: این بچه را برمى‌دارى و مى‌برى وسط بیابان و سرش را مى‌برى و از خونش توى این جام مى‌ریزى و مى‌آورى براى من.<br />
نوکر، بچه را برداشت و برد. به بیابان که رسید، دلش نیامد بچه را بکشد. از طرف خدا، قوشى آن نزدیکى‌ها پرواز مى‌کرد. نوکر سنگى برداشت و پرت کرد به‌طرف قوش که قوش افتاد و مرد. نوکر رفت و سر قوش را برید و خونش را توى جام ریخت و بچه را هم گذاشت توى شکافى و درش را هم سنگ‌چین کرد و آمد.<br />
تاجر، جام را از دست نوکرش گرفت و لاجرعه سرکشید و خیالش راحت شد. همان روز هم دستور داد قافله را جمع کنند و حرکت کنند.<br />
از این ماجرا یکى دو روزى گذشت. تا یک روز مرد هیزم‌فروش که دیگر وضعش خوب شده بود، رفت بیابان چوب جمع کند. از دور دید صداى گریه مى‌آید. نزدیک‌تر شد، دید بچهٔ خودش آنجاست. خیلى تعجب کرد. بچه را برداشت و برگشت.<br />
یک سال و دو سال و چند سال، تا اینکه بچه بزرگ شد و به مکتب رفت. مدتى گذشت و پسر به چهارده‌سالگى رسید که گذار بازرگان به آن شهر افتاد. هیزم‌فروش رفت پیش تاجر و گفت: آقاى تاجر پس چرا این‌طور کردی؟ چرا بچه را با خودت نبردی؟ که تاجر شستش خبردار شد که حتماً نوکرش بچه را نکشته است. شروع کرد به بهانه آوردن.<br />
بله، بچه از قافله جا ماند. تمام این مدت، من چشم به راه بودم. الان هم برگشته‌ام که بچه را ببرم. هیزم‌فروش گفت: ما قول و قرارى گذاشتیم. اما من بچه را به مکتب گذاشته‌ام و خیلى برایش خرج کرده‌ام. اگر پول خرج و مخارج این مدت را مى‌دهی، پسر مال تو.<br />
تاجر دوباره پولى به هیزم‌فروش داد و هیزم‌فروش، پسرش را نزد تاجر فرستاد. تاجر نامه‌اى به پسر خود نوشت که به محض رسیدن این جوان، سرش را مى‌برى و خاکش مى‌کنى تا من بیایم. نامه را گذاشت داخل پاکتى و داد به جوان که این را مى‌برى خانهٔ من در فلان شهر و به‌دست پسرم مى‌دهی. جوان، نامه را برداشت و رفت.<br />
رفت و رفت و رفت، تا اینکه به سرچشمه‌اى در نزدیکى شهر رسید. خسته بود، گفت اینجا استراحتى مى‌کنم، بعد راه مى‌افتم. از اسب پیاده شد و دست و صورتى شست و زیر سایهٔ درختى دراز کشید و خوابش برد.<br />
از آن‌طرف، دختر تاجر آمده بود از چشمه آب ببرد. دید جوانى زیر سایهٔ درخت خوابیده. یک دل نه صد دل، عاشق جوان شد. خوب که نگاه کرد، دید گوشهٔ پاکتى از پیراهن جوان بیرون زده. آمد و در پاکت را باز کرد.<br />
دید که پدرش نوشته به محض رسیدن این جوان، سرش را ببرید و خاکش کنید. دختر، نامه را توى جیب خودش گذاشت و نامه دیگرى نوشت که به محض رسیدن پسر، دخترم را به او بدهید و هفت‌ شبانه‌روز، عروسى و پایکوبى کنید. نامه را گذاشت داخل جیب پسر و کوزه‌اش را پر کرد و برگشت.<br />
جوان از خواب بیدار شد و آمد در خانهٔ تاجر. نامه را به پسر تاجر داد و خیلى عزت و احترام دید و بعد هم آخوندى آوردند و دختر را به عقد جوان درآوردند و هفت شبانه‌روز زدند و رقصیدند.<br />
از آن‌طرف، بعد از یک مدتی، تاجر برگشت. خبر رسید که تاجر مى‌آید. پسر تاجر و جوان، که حالا داماد تاجر شده بود، رفتند به پیشواز تاجر. تاجر دید اى دل غافل، من گفته بودم سر این را بُبرند، حالا سُر و مُر و گنده دارد مى‌آید.<br />
جریان را از پسرش پرسید. پسر تاجر گفت: خودتان گفته بودید خواهرم را به او بدهم و هفت شبانه‌‌روز هم پایکوبى کنیم. تاجر چیزى نگفت.<br />
چند روز گذشت. تاجر رفت و دم حمامچى را دید و گفت: دامادم را مى‌فرستم که خاکستر از تون حمام بیاورد. تو اون را توى تون بیانداز. حمامچى پولى گرفت و قبول کرد.<br />
تاجر خودش را به مریضى زد. گفت باید با خاکستر داغ، کمرم را ببندم تا خوب بشوم. رو به دامادش کرد: برو از حمامچی، خاکستر بگیر. پسر تاجر این را شنید و براى خود شیرینی، خودش رفت.<br />
حمامچى دید یک نفر دارد مى‌آید. چشمش خوب نمى‌دید. گفت: پسرجان. کمى جلوتر بیا، من گوشم سنگین است. پسر تاجر تا جلوتر آمد، حمامچى هلش داد و پرتش کرد توى حمام.<br />
بعد از مدتی، زن تاجر دید خبرى از پسرش نشد. گفت: خودم بروم و ببینم چه خبر شده. زن تاجر آمد و حمامچى او را هم انداخت توى تون.<br />
شب شد و تاجر گفت: بروم ببینم حمامچى کارش را کرده. و رفت به‌طرف حمام. حمامچى که او را از دور دید، پیش خودش گفت: به‌جاى یک نفر، دو نفر را کشته‌ام، حالا ا گر این را هم نیندازم پدرم را درمى‌آورد. تاجر را هم انداخت توى تون و مال و ثروت ماند براى پسر هیزم‌فروش.<br />
هر چه به آن جوان رسید، به شما برسد و هر چه به تاجر، به دشمنانتان. </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ali-majidi.ir/1390/04/94/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بدون شرح &#8230;.!</title>
		<link>http://ali-majidi.ir/1390/04/84</link>
		<comments>http://ali-majidi.ir/1390/04/84#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 13 Jul 2011 18:12:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ali</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[مهریه سال 1390]]></category>
		<category><![CDATA[نان سنگک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ali-majidi.ir/?p=84</guid>
		<description><![CDATA[مهریه سال ۱۳۹۱ : ۱۱۴ عدد نان سنگک  &#8230;. مشاهده عکس با کیفیت =&#62; ادامه مطلب &#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مهریه سال ۱۳۹۱ : ۱۱۴ عدد نان سنگک  &#8230;. <img src='http://ali-majidi.ir/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>مشاهده عکس با کیفیت =&gt; ادامه مطلب &#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><img class="alignnone size-full wp-image-86" title="majidi" src="http://ali-majidi.ir/wp-content/uploads/2011/07/majidi.jpg" alt="" width="500" height="328" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ali-majidi.ir/1390/04/84/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Shift+Delete</title>
		<link>http://ali-majidi.ir/1390/04/78</link>
		<comments>http://ali-majidi.ir/1390/04/78#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jul 2011 17:12:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ali</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ali-majidi.ir/?p=78</guid>
		<description><![CDATA[خیلی وقتــــ بود میخواستم دوباره شروع کنم، بزار جملات رو هم خوبـــــ شروع کنم… این جوری بگم بهتره؛ شروع دوباره زنـــــــــدگی… امکان داره؟!!! چه خوبـــــ بود اگه میتونستیم به عقبــــ برگردیم. امکانش بود که بتونیم مثل ویندوز از زندگی backup بگیریم تا هر موقع ازش خسته شدیم، هروقتـــــ ویروس افتاد...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی وقتــــ بود میخواستم دوباره شروع کنم، بزار جملات رو هم خوبـــــ شروع کنم…<br />
این جوری بگم بهتره؛ شروع دوباره زنـــــــــدگی…<br />
امکان داره؟!!! چه خوبـــــ بود اگه میتونستیم به عقبــــ برگردیم.<span id="more-78"></span> امکانش بود که بتونیم مثل ویندوز از زندگی backup بگیریم تا هر موقع ازش خسته شدیم، هروقتـــــ ویروس افتاد به جونش بشه توی چند دقیقه همه چیز رو برگردون به روز اول…<br />
ولی این روزگار اینقدر به ما ستم کرد که دیگه رمغی واسه ما نموند. اینقدر سرگرم دنیای خودمون بودیم که یادمون رفتـــــ ممکنه امروزی هم در پیش باشه… خبــــ این دفه دیگه حواسم رو خوبــــــ جمع میکنم. میخوام تمام گذشته خودم را Shift Delete کنم. اصلا دیگه نمیخوام در موردش قکر کنم و حرفی بزنم.<br />
بین پرانتز این رو هم بگم بد نیستــــــ.(چند روز قبل داشتم مطالب یه وبلاگ رو میخوندم به این جمله رسیدم: ” روشن ترین آینده همیشه روی گذشته ی فراموش شده شکل میگیره. نمیشه تا وقتی که دردـها و رنجـ ـها رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری”)</p>
<p style="text-align: center;"><strong>پس همین جا Shift را نیگه میدارم و با تمام انرژی Delete را میزنم و با مشتــــــ میکوبم رویEnter</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ali-majidi.ir/1390/04/78/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شهادت دخت مصطفی (ص) افسانه نیست !!</title>
		<link>http://ali-majidi.ir/1390/04/73</link>
		<comments>http://ali-majidi.ir/1390/04/73#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 07 Jul 2011 20:49:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ali</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ali-majidi.ir/?p=73</guid>
		<description><![CDATA[همین یه جمله برا آتیش گرفتنم کافیه ..! &#160; &#160; &#160;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همین یه جمله برا آتیش گرفتنم کافیه ..!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ali-majidi.ir/1390/04/73/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

